![]() |
![]() |
|
| ..::..مسافری آمد و رفت و سایه اش نه بر جاده که بر دل ماند!..::.. |
|
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 22:23 توسط مسافر کوچولو |
|
|
گفتی برو گفتم به چشم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 15:22 توسط مسافر کوچولو |
|
|
بهش نگفتم نرو وقتی که بارشو بست وقتی که با رفتنش قلب سیامو شکست بهش نگفتم که من فرصت تازه می خوام بهش نگفتم بمون عشقو بخون از نگام وقتی که پرسید ازم دوسش دارم هنوزم حتی نگاش نکردم از این دارم می سوزم اون حالا رفته و من هر چیزی که نگفتم ، می شنوم و می خوام که به دست و پاش بیفتم بهش نگفتم عزیز تقصیر من بود ، آره! منو ببخش، همه چی درست میشه دوباره درست میشه ، ما دو تا محتاج عشق و وقتیم اگه بری من و دل همیشه تیره بختیم گفتم برو ، عزیزم ببر ، من نمی بازم دوری اگر چه سخته اما باهاش می سازم اون حالا رفته و من هر چیزی که نگفتم ، می شنوم و می خوام که به دست و پاش بیفتم نگفتمش که بی تو بودن من محاله دنیای من با توئه که روشن و زلاله من به خیالم که اون میره و من می تونم بدون اون بخندم بدون اون بمونم اون حالا رفته و من هر چیزی که نگفتم ، می شنوم و می خوام که به دست و پاش بیفتم بهش نگفتم این راه بلند و پر عذابه اینو بهش نگفتم از این دلم کبابه ! گفتم برو عزیزم خدا همیشه همرات به یاد من می مونه تموم خستگی هات بهش نگفتم و بعد اون رفت و تنها موندم دل قشنگ اونو با این سکوت شکوندم حالا که رفته تنهام مثل درخت کوچه بدون اون زندگیم سیاه و سرد و پوچه اون حالا رفته و من هر چیزی که نگفتم ، می شنوم و می خوام که به دست و پاش بیفتم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 13:36 توسط مسافر کوچولو |
|
|
اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردمي است كه همچنان كه ترا مي بوسند طناب دار تو را مي بافند . « فروغ فرخزاد »
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 13:33 توسط مسافر کوچولو |
|
|
داستان دو خط موازي پسرکي در کلاس درس , آنها را روي کاغذ کشيد . دو خط موازي , چشمشان به هم افتاد و در همان يک نگاه , قلبشان تپيد و مهر يک ديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم , و خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي گفت : ميتوانيم خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ . من روزها کار مي کنم , مي روم خط کنار يک جاده دور افقتاده و متروک مي شوم . يا خط کنار يک نردبان . خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت . خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي . حتما زندگي خوبي خواهيم داشت !!! در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نميرسند . و بچه ها با هم تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نميرسند . دو خط موازي لرزيدند . به همديگر نگاه کردند و خط دومي زد زير گريه . خط اولي گفت : نه اين امکان ندارد , حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت : شنيدي که چه گفتند ؟؟!! هيچ راهي وجود ندارد , ما هيچ وقت به هم نميرسيم . و دوباره زد زير گريه . خط اولي گفت : نبايد نا اميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا مي گذاريم, بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهگين از صفحه کاغذ بيرون خزيدند. از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد . آنها از دشتها گذشتند , از صحراي سوزان , از کوههاي بلند , از دره هاي عميق , از درياها , از شهرهاي شلوغ . ماهها گذشت و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات کرند . رياضيدان به آنها گفت : اين محال است , شما همه چيز را خراب ميکنيد . فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نا اميدتان کنم . پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست , دردتان بي درمان است . شيميدان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد. ستاره شناس گفت : تو خودخواه ترين موجود روي زمين هستي . وباالاخره به کودکي رسيدند که فقط سه جمله گفت : شما به هم ميرسيد ,نه در دنياي بي مهري ها ,آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد . دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند , اما بالاخره يک چيزي داشت در وجودشان شکل مي گرفت , آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند. خط دومي گفت : اين بي معناست . خط اولي گفت : چي بي معناست . خط دومي گفت : اين که به هم برسيم . خط اولي گفت : نه تا اميد هست , ما هم هستيم . يک روز به دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي مي کرد . خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم . خط دومي گفت : شايد ما هيچ وقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم . خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت . و آن دو وارد آن دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش . نقاش فکر کرد و قلمش را حرکت داد و آنها دو ريل قطاري شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ , آرام آرام پايين ميرفت ,سر دوخط موازي , عاشقانه به هم ميرسيد . .
گرفته شده از وبلاگ : www.entezar123.blogsky.com
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 12:55 توسط مسافر کوچولو |
|
|
مرا مثل هندو مثل بودا بسوزان و خاکستر آخرین نغمه های مرا بر سر خاک مرده بپاش بر سر خاک بی معرفت که تا آخرین لحظه حالی نپرسید از من . من از نسل فرهاد و فریاد بودم ،درخت نحیف تنم را بسوزان کمی از صدای مرا در دل بیستون دفن کن کنار صداهایی از جنس فرهاد و فریاد خدایا مرا مثل هندو ، مثل بودا ، غریبانه در غربت رنگها و صداها بسوزان و خاکستر آخرین نغمه های مرا بر سر خاک مرده بپاش به آقای شب هم بگو که : خطر رفع شد ، من مرده ام ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 0:18 توسط مسافر کوچولو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بهترین ها و زیباترین ها را با چشم نمی توان دید
آنها را باید با دل احساس کرد . ..::..::..::..::..::..::..::. عشق مانند هوا همه جا جاریست تو نفس هایت را قدری جانانه بکش ! ×××××××××××××××××× به یاد آرزوهایی که می میرند سکوتی می کنم سنگین تر از فرياد ........................................ غم اگر ترکم کند تنهای تنها می شوم . ---------------------------------------- همه چي از يادم آدم ميره مگه يادش كه هميشه يادشه ++++++++++++++++++++ دوستت مي دارم در زماني كه صداقت گل نايابي است من به تكرار غريبانه ترين جمله ي قرن « دوستت مي دارم »، سخت محتاجم . ....................................... مردن هرگز به تلخي فراموش كردن يك بودن نيست ! ....................................... آن شب بعد از رفتن تو ، ادامه ي شب را به خاطر تو گريستم . ....................................... غم تو مانده و شب هاي بي كران با من ! ....................................... من تکه تکه از دست رفتم ، در روز روز زندگانيم ! ....................................... یه جوری یه چیزی یه جایی یه کسی یه وقتی صبر داشته باش صبر داشته باش . ....................................... سلاخی زار می گریست به قناری کوچک دل بسته بود . ....................................... چه تنهايي هايي را بي تو در سکوت شب گذراندم بي انکه حتي ستاره اي را بدون تو نگاه کنم....! ....................................... شايد آن روز که سهراب نوشت تا شقايق هست زندگي بايد کرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت. بايد اين جور نوشت،هرگلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبار است. |
|
RSS
|