تبليغاتX
مسافر کوچولو
..::..مسافری آمد و رفت و سایه اش نه بر جاده که بر دل ماند!..::..

كاش بودي تا دلم تنها نبود   تا اسير غصه ي فردا نبود               كاش بودي تا فقط باور كني    بي تو هرگز زندگي زيبا نبود

از من نپرس چقدر دوستت دارم
اينجا در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست
به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم
مگر ماهي بيرون از آب ميتواند نفس بکشد ؟
مگر مي شود هوا را از زندگيم برداري و من زنده بمانم؟
بگو معني تمرين چيست ؟ بريدن از چه چيز را تمرين کنم؟
بريدن از خودم را ؟
مگرهميشه نميگفتي که تو پاره تن مني ؟
مگر نميگفتي تو که باشي من هستم؟
از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانه ها هديه مي دهم؟
همه مي دانند که دوري تو روحم را مي آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردي که ميهمان لحظه هاي بي کسي ام باشند
نگاهت را از چشمم برندار مرا از من نگير . . .
هواي سرد اينجا را دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگير
که
سخت تنهايم
سخت تنهايم
سخت تنهايم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 22:4  توسط مسافر کوچولو | 

 

چه فرقي مي كند پاييز يا بهار وقتي همه باشند و  تو نباشي؟

چه فرقي مي كند پنجشنبه يا جمعه وقتي هفت روز هفته جاي تو در خانه خاليست....

ميدانم كه لحظه ها ميگذرند و تو ديگر نمي آيي....

 

*******************************************

شرمنده ام كه بي تو هنوز نفس ميكشم....


صداي تكِ تكِ ساعت، دگر نمي‌آيد

نباش منتظرش! رهگذر، نمي‌آيد

نمي‌شود به خدا باورم، كه مي‌گويند:

مسافر تو دگر از سفر نمي‌آيد...

مگو ترانه بخوان و مگو غزل بـِسُراي

چرا كه با غزل من پدر نمي‌آيد

بنال اي دل عاشق، كه خوب مي‌دانم

تو را نموده فراموش اگر نمي‌آيد

در انتظار، دل من، نباش، بيهوده!

چرا كه هست يقينم، دگر نمي‌آيد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 2:7  توسط مسافر کوچولو | 

 

ميخواهم از تو بنويسم براي تو که در تمام لحظاتم وجود داري
خنده هايم براي توست
با تو بودن مرا شاد مي کند و بي تو بودن مرا گريان
 تو با من هستي در حالي که در کنارم نيستي
تو با مني چون در قلب مني
قلبم را با دنيا عوض نمي کنم چون تو در آني
و من تنها تو را دوست دارم
که سبزي مانند بهار
استواري مانند کوه
لطيفي مانند گل و رواني مانند دريا


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 6:8  توسط مسافر کوچولو | 

           تو آنجايي

                    و من اينجا

                                 در اين فكر كه تا چه حد          دوستت دارم

                                در اين فكركه تا چه حد            برايم باارزشي

                                در اين فكر كه تا چه حد             دلتنگ توام

          تو آنجايي

                    و من اينجا

                               در اين فكر كه تا چه حد

                                                 در اشتياق بار ديگر در كنار تو بودنم

                               در اين فكر كه 

              چگونه بيش از هميشه قدر آن زمان كه در كنار هم خواهيم بود را خواهم دانست

                                  دوستت دارم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 23:39  توسط مسافر کوچولو | 

لحظه ي سخت رفتنت هيچي تو قلب من نبود
نگاه آخرين تو شعر جنونمو سرود
از التهاب بي کسي پناه آوردم به جنون
زندگي زندونه برات وقتي نباشه همزبون، وقتي نباشه همزبون
خواستم فراموشت کنم اما خيالت نميذاشت
به غير ديوونه شدن راهي جلو پام نگذاشت
منو هرگز نبخش اي مهربونم  هميشه بد بودم اينو خوب ميدونم
بهتره نشناسي منو مني که با تو بد بودم
تنها از عشق و عاشقي شکستنو بلد بودم
لايق موندنت نبود قلب حقيرم مي دونم
حقمه تا آخر عمر تنهاي تنها بمونم
منو هرگز نبخش اي مهربونم  هميشه بد بودم اينو خوب مي دونم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 22:30  توسط مسافر کوچولو | 
 

وقتي كه ديگر نبود ،
من به بودنش نيازمند شدم .

وقتي كه ديگر رفت ،
من به انتظار آمدنش نشستم

وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد .
من او را دوست داشتم

وقتي كه او تمام كرد
من شروع كردم...
وقتي او تمام شد...من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،
مثل تنها زندگي كردن است......
مثل تنها مردن !!
 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 22:11  توسط مسافر کوچولو | 

شب شروع بي امان گريه هاست....

 

بازم شب شد و اين دل بيقراره
دلم طاقت دوريتو نداره
ببخش اين عاشق پر اشتباهو
به قلب خسته جون بده دوباره
آخه چطور دلت اومد تنهام بذاري
تو بازي زمونه جام بذاري
تو بي من بري من بي تو ميميرم....آخه شده بودي عزيزترينم
شب و غم و من و ابر پاره پاره
آسمون داره واسم يه ريز ميباره
رفتي و حالا اشک خيس ابرا گريه هاتو ياد من مياره
ياد چشات داره منو ديوونه ميکنه
با غصه ها داره منو همخونه ميکنه
اون ديگه طاقت موندن نداره...ديوونه..يه بيقراره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 21:46  توسط مسافر کوچولو | 
 

  

   قطره دلش دریا می خواست . خیلی وقت بود که به خدا گقته بود .
   هر بار خدا می گفت: از قطره تا دریا راهیست طولانی ، راهی از رنج
   وعشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست .
   قطره عبور کردو گذشت . قطره ایستاد و منجمد شد ، روان شد و راه افتاد
   قطره بخار شد و به اسمان رفت و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری
   آموخت تا روزی که خدا گفت :امروز روز توست ، روز دریا شدنت .
   خدا قطره را به دریا انداخت و قطره طعم دریا را چشید اما ...
   روزی قطره به خدا گفت :از دریا بزرگتر هم هست؟
   خدا گفت :اری هست .
   قطره گفت پس من آن را می خواهم ، بینهایت را .
   خدا قطره را گرفت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بینهایت است
   آدم عاشق بود . و قطره به دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را در ان بریزد
   اما هیچ کلمه ای توان سنگین عشق را نداشت .
   آدم تمام عشقش را درون یک قطره ریخت ،قطره از قلب عاشق عبور کرد
   و وقتی از چشم عاشق چکید ، خدا گفت : حالا تو بینهایتی .
   چون عکس من در اشک عاشق است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 2:55  توسط مسافر کوچولو | 

با دسته دسته هاي گل هنوز نشستم  سر راهت 

یه وقت فراموش نکني يکي نشسته چشم به رات

اونکه قسم خورده يه عمر ميمونه منتظر برات

با دسته دسته هاي گل هنوز نشسته سر رات

در انتظار ديدنــــــــت.... شنيدن صداي پات

اشکاي من يادت مياد وقت خداحافظيمون

حرف خودت يادت باشه تو لحظه ي جداييمون

وقتي که از رو گونه هام گرفتي اشکاي منو

گفتي که حتي لحظه اي از ياد نميبري منو

طاقت ندارم بيش از اين فقط تو خواب ببينمت

وقتش رسيده که بياي روي چشام بشونمت

مي خوام واسه اومدنت دوباره مهموني بدم

فقط براي موندنت دلمو قربوني بدم

اشکاي من يادت مياد وقت خداحافظيمون

حرف خودت يادت باشه تو لحظه ي جداييمون

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 22:6  توسط مسافر کوچولو | 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 21:51  توسط مسافر کوچولو | 

 

نگفته اي که مي روم
اما!
بعد از هر خداحافظي به خود مي گويم
تمام شد
و همه چيز را ابر غصه بزرگ
مي پوشاند
و کوير گونه ها هي خيس مي شوند
ولي سبز هرگز
هيچ وقت نخواهي گفت,مي دانم
و اين تن لرزه هاي وقت خداحافظي
و دلشوره هاي انتظار...
مهربانتر از آني,
که من بمانم و تو نيايي
    در وقت انتظار......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:55  توسط مسافر کوچولو | 

خسته
شکسته
هر چه هستم
ولي هستم
از اين فرياد
تا آن فرياد
سکوتي نشسته است
لب بستم
ولي هستم
عشق را با خود هر شب
هر صبح زمزمه مي کنم
يادت عزيزترين يادگاري است
که تنها جدا کننده من از دلتنگي هاست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:42  توسط مسافر کوچولو | 
 

         

دوست داشتم تو را به اندازه دوست داشتنم
     در آغوش بگيرم ...
    اما ،
     چقدر فاصله دارم از تو
   انقدر که فقط لبخند هاي تو را مي بينم
         و تو مرا هيچ ....

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:26  توسط مسافر کوچولو | 
 

     
        

        دوستم داشته باش
        چون تو را مي يابم، آســــــــمان فرش من است
        رود ســـــــرمست من است
        من تو را مي جويم، با سرانگشت دلم روح پر نقش تو را مي پويم
        شــــادم از اين پويش، مستم از اين خواهش
        آه اگر پلک زنم
        نکند محو شوي!
        آه اگر گريه کنم
        نکند پردهء اشک، نقش زيبايت را اندکي تيره کند!
        از رهي مي ترسم، که تو همراه نباشي با من
        از شبي در خوفم، که صدايت برود، دور شود از گوشم.
        آه، آن شب نرسد
        يا اگر خواست رسيد، من به آن شب نرسم ............

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 1:39  توسط مسافر کوچولو | 

 

اومدی مثل یه رویا، توی شبای بی ستاره م

نرو دیگه ماه روشن ، تا ابد بمون کنارم

تو شدی دار و ندارم ، شدی مرهم واسه دردام

به تماشات که نشستم ، شده بودی همه دنیام

مثل دریا با صراحت ، منو از غصه بریدی

عمر غم رسید به آخر، تا که بی پروا رسیدی

تو یه ناجی عزیزی، که خدا اونو به من داد

اینو یه حس حقیقی ، تو دلم میکنه فریاد

اومدی مثل یه رویا ، تو شبای بی ستاره م

نرو دیگه ماه روشن ، تا ابد بمون کنارم
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 20:12  توسط مسافر کوچولو | 

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست..... 

نيمه شب آواره و بي حس و حال

در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز كرديم در خيال

دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي يك دوسالي مي گذشت

يك دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به ياد آورد اول بار را

خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازي مبهم و سربسته بود

چون من از تكرار او هم خسته بود

آمد و هم آشيان شد با من او

همنشين و همزبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگي

اينچنين آغاز شد دلبستگي

واي از آن شب زنده داري تا سحر

واي از آن عمري كه با او شد بسر

مست او بودم ز دنيا بيخبر

دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بين ما آغاز شد

گفتمش،

   گفتمش در عشق پا برجاست دل

گر گشايي چشم دل بيناست دل

گر تو زورق بان شوي درياست دل

بي تو شام بي فرداست دل

دل ز عشق روي تو حيران شده

در پي عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست مي دارم بدان

شوق وصلت را بسر دارم بدان

چون تويي مخمور خمارم بدان

با تو شادي مي شود غمهاي من

با تو زيبا مي شود فرداي من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوي رخت افسون شده

جز تو هر يادي به دل مدفون شده

عالم از زيباييت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر كس جز او در اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود

همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره ي آفاق بود

در نجابت در نكويي طاق بود

روزگار...

  روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختي ما را نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر اين قصه هجران بود و بس

 حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار مارا از جدايي غم نبود

در غمش مجنون و عاشق كم نبود

بر سر پيمان خود محكم نبود

سهم من از عشق جز ماتم  نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پيمان را شكست

بيخبر پيمان ياري را گسست

اين خبر ناگاه پشتم را شكست

آن كبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار ديگر عهد بست

با كه گويم او كه همخون من است

خصم جان و تشنه ي خون من است

بخت بد بين وصل او قسمت نشد

اين گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست

با چنين تقدير بد تدبير نيست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ي او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم كم شدم

آخر آتش زد دل ديوانه را

سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من ....

عشق من از من گذشتي خوش گذر

بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن زسر

ديشب از كف رفت فردا را نگر

آخر اين يكباراز من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقي را دير فهميدي چه سود

عشق ديرين گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آيد به رود

ماهي بيچاره اما مرده بود

بعد از اين هم آشيانت هر كس است

باش با او ياد تو مارا بس است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 18:15  توسط مسافر کوچولو | 

خسته ام،خسته تر آز آهي که در حسرت ديداري دوباره حتي نتوانم برآيم

روزي قلب شيرين خواهد گرفت

با تو هستم فرهاد

تيشه ي بيهوده براين کوه مزن

که دگرشيريني ديده اش گرم تمناي تو نيست

و صداي زدن تيشه ي تو قلب بي ارزش من رابه تپش باز نخواهد اورد

درزمستان بلندي که گذشت

قلب من درقفس جسم

قدمي مانده به ديوار عدالت پژمردو به قانون طبيعت خنديد

قلب من طوري مرد که دگر ان نفس گرم تو

هرگز نتوانست مرا زنده کند

شايد از روز ازل

از همان روز که خداوند بزرگ

از دم خود به بشر عشق دميد

من به بازي پي ديدارشياطين بودم

ويقين دران روز

اولين کسي که  خداوند به او عشق دميد

تو ي مجنون صفت و عاشق شيدا بودي

که چنين سخت وسمج به درخانه ي دل مي کوبي

با تو هستم فرهاد

مشت بيهوده براين خانه مزن

که فرو ريخته اين ميکده از باد خزان

برو انجا که به تو

باد ه ي عشق بشارت بدهند

و تو سيراب زجام مي رنگين گردي

و دران جم بگرد

قلب مرا درياب

که به دوراز قفس جسم

چه خوش ميل تپيدن دارد

و به من باز رسانش

تا توانم به تو گويم که

دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 22:50  توسط مسافر کوچولو | 

 

پس از آن غروب رفتن
 اولين طلوع من باش
 من رسيدم رو به آخر
 تو بيا شروع من باش
شب و از غصه جدا کن
 چکه کن رو باور من 
خط بکش رو جاي پاي
 گريه هاي آخر من 
اسمتو ببخش به لبهام
بي تو خاليه نفسهام
خط بکش رو باور من
زير سايه بون دستام
خواب سبز رازقي باش
عاشق هميشگي باش
خسته ام از تلخي شب
 تو طلوع زندگي باش
 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 22:57  توسط مسافر کوچولو | 

با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم
دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمی بندم
به اسونی یک قصه تو از عشقم گذر کردی
دلم یک گوله اتیشه بود تو اونو شعله ور کردی
میون این همه آدم شدم تنها ترین تنها
من و اینجا رها کردی تو در این گوشه ی دنیا
با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم
دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمی بندم
ببین بغض شکستم رو نمی گم دیره یا زوده
اگه چیزی برام مونده یه مشتی خاطره بوده
واسه این عاشق ساده یه روز مثل خدا بودی
نمی دونست دل سادم که خیلی بی وفا بودی
با اینکه دل بریدم من شکسته بال پروازم
هنوزم توی این غربت برات معنای اوازم
با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم
دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمی بندم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 18:29  توسط مسافر کوچولو | 

خدایا بشکنن این آیینه ها رو
که من از دیدن آیینه سیرم
اگه گفتم که عاشق بوده ام من
همه حرفامو حالا پس می گیرم
خدایا گریه ها رو نگیر از من
کمک کن تا که تنها سرکنم من
بذار تو باغ سوخته از رفاقت
گل عشق و امید و پرپر کنم من
خدایا خط بکش رو خنده ی من
بذار همیشه بارونی بمونم
به من فرصت بده قصه ی تلخو
با یه جرات به آخر برسونم
خدایا ابری کن این آسمونو
بباره رو تن غمگین و خسته ام
که غیر از تو کسی یارم نمیشه
که امیدو به رحمت تو بستم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 9:42  توسط مسافر کوچولو | 

نميدونم هم زبونم که کدوم حرف تو رو آزرد

يا کدوم ترانه من تو رو مثله گلي پژمرد

نميدونم نميدونم که چي گفتم تو شنيدي

چه خطايي سر زد از من که تو

از من دل بريدي

اگه روزي تو نباشي بين ما راهي نباشه

نميدونم کي ميتونه که برام مثله تو باشه

اگه روزي تو نباشي يا بري از من جدا شي

نميدونم تو ميتوني عاشقي دوباره باشي

اين پرنده دل من نميتونه پر بگيره

تو رو ميخواد در کنارش بال پر از سر بگيره

آخه حيفه پر نگيره

پشته ابرارو نبينه

حيف اينجا تک و تنها

تو قفس بي کس بشينه

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 10:0  توسط مسافر کوچولو | 

از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت
واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت
اینجا اشکه تو چشام به کسی نشون ندادم
اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نمیارم
وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه
وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه
از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت می سوزم
کاشکی بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم
حالا عکست تنها یادگاره از تو
خاطراتت تنها باقیمونده از تو
وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم
کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 16:54  توسط مسافر کوچولو | 

  غربت من هر چي که هست از با تو بودن بهتره
  آخر خط زندگي اين نفساي آخره
  وقتي دارم با هر نفس از اين زمونه سير ميشم
  وقتي با يه زخم زبون از اين و اون دلگير ميشم
  اين آخر راهه ديگه بايد که تنها بميرم
  تنها تو اوج بي کسي تو غربت آروم بگيرم
  بايد برم بايد برم بايد که بي تو بپرم
  آخ که چه سنگين ميزنه اين نفساي آخرم
  سکوت من نشونه ي رضايتم نيست مي دوني
  گلايه هامو مي توني از توي چشمام بخوني
  بگو آخه جرمم چيه که بايد اينجور بسوزم
  هيچي نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم
  دربدر غزل فروش منم که گيتار ميزنم
  با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار ميزنم
  نفرين به عشق به عاشقي نفرين به بخت و سرنوشت
  به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
  نفزين به من نفرين به تو نفرين به عشق من و تو
  به ساده بودن من و به اون دل سياه تو  

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 10:50  توسط مسافر کوچولو | 

 

 

برای من نوشته ، گذشته ها گذشته

تمام قصه ها هوس بود

برای او نوشتم برای تو هوس بود

ولی برای من نفس بود

کاشکی خبر نداشتی دیوونه ی نگاتم

یه مشت خاک ناچیز، افتاده ای به زیر پاتم

کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم

کاشکی نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم

نوشته هرچی بود تموم شد

نوشتم عمر من حروم شد

نوشته رفته ای زیادم

نوشتم شمع رو به بادم

نوشته در دلم هوس مرد

نوشتم دل توی قفس مرد

کاشکی نبسته بودم ، زندگیمو به چشمات

کاشکی نخورده بودم، به سادگی فریب حرفات

لعنت به من که آسون

به یک نگات شکستم

به این دل دیوونه

راه گریزو ساده بستم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 23:43  توسط مسافر کوچولو | 

  

    خنجر برام بیارین من از تبار دردم

   عمریه بی طلوعم مثل غروبی سردم

   آیینه دار غربت با آدما غریبه

   هوای چشمای من در حسرت یه سیبه

   تاریکه سرنوشتم فانوس من شکسته

   عمریه بغضی سنگین راه گلومو بسته

   از شب به شب رسیدم از کوچه ها به بن بست

   آی آدمای سرخوش جایی برای من هست؟

   شبگرد قصه ی عشق تنها و بی پناهم

   اشکم رو گونه هاتون من سردی یه آهم

   از شب به شب رسیدم از کوچه ها به بن بست

   آی آدمای سرخوش جایی برای من هست؟

آی آدمای سرخوش جایی برای من هست؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 17:38  توسط مسافر کوچولو | 

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی  

عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

که صورتگری را نبود این چنینی 

پریزاد عشقو مه آسا کشیدی

خدا را به شور تماشا کشیدی

تودونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب

تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشقترینی

تو یک جمع عاشق تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ی ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه؟

هنوز عشقو به سر داری یا نه؟

تودونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب

تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشقترینی

تو یک جمع عاشق تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 20:23  توسط مسافر کوچولو | 

در آسمان تو پرواز ميکنم
عصري غمگين و غروبي غمگينتر
در پيش
من بيزار از خود و از کرده ي خويش
دل نامهربانم را به دوش ميکشم
تا آن سوي مرزهاي انزوا پنهانش کنم

در اوج نيزارهاي پشيماني
قبرهاي سياه و سرگردان
که با من از يک طايفه اند سلام ميگويم
تو باور نکن اما من عاشقم
رفتن دليل نبودن نيست
در غروب اسمان تو شايد
در شب خويشتن چگونه بي تو گم شوم
تو را تا فردا تا سپيده خواهم برد
و با ياد تو و با عشق تو خواهم مرد
تو باور نکن اما من عاشقم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:56  توسط مسافر کوچولو | 

می خواستم دریا بشم

ميون يه دشت لخت ،زير خورشيد کوير
مونده يه مرداب پير توي دست خاک اسير
منم اون مرداب پير از همه دنيا جدا
داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام
من همونم که يه روز مي خواستم دريا بشم
مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم
آرزو داشتم برم تا به دريا برسم
شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم
اولش چشمه بودم زير آسمون پير
اما از بخت سياه راهم افتاد به کوير
چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام يه چاله کند !
توي چاله افتادم باد منو زندوني کرد
آسمون هم نباريد اونم سر گروني کرد
حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون
يه طرف ميرم تو خاک يه طرف به آسمون
خورشيد از اون بالاها زمين هم از اين پايين      
هي بخارم ميکنن زندگيم شده همين
با چشام مردنمو دارم اينجا ميبينم
سرنوشتم همينه من اسير زمينم
هيچي باقي نيست ازم قطره هاي آخره
اگه تشنه همينم داره همراش ميبره
خشک ميشم تموم ميشم فردا که خورشيد بياد   
شن جامو پر ميکنه که مياد به دست باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:49  توسط مسافر کوچولو | 

I love U ... I love U ... I love U

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:1  توسط مسافر کوچولو | 
 


آهاي آهاي کبوترا ، شاپرکا ، قاصدکا
آهاي نسيم رهگذر ، اي مرغک شانه به سر
اي گل سرخ اقاقيا ، نسترنا ، شقايقا
اي کوچه هاي پر نفس ، پنجره هاي در قفس
آيا از او شنيده ايد ؟ او را به جايي ديده ايد ؟
او را که با من آشناست، در خلوتم اوج صداست
اي بلبل ديوانه مست اي سرزمين دوردست
اي جاده هاي تب زده مسافران شبزده
 سايه ي او را ديده ايد ؟ صداي او شنيده ايد ؟
او را که در من زندگيست ، در من هميشه ماندني ست
آيا از او شنيده ايد ؟ او را به جايي ديده ايد ؟
او را که با من آشناست، در خلوتم اوج صداست

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:2  توسط مسافر کوچولو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بهترین ها و زیباترین ها را با چشم نمی توان دید

آنها را باید با دل احساس کرد .

..::..::..::..::..::..::..::.


عشق مانند هوا همه جا جاریست

تو نفس هایت را قدری جانانه بکش !
××××××××××××××××××
به یاد آرزوهایی که می میرند
سکوتی می کنم سنگین تر از فرياد
........................................
غم اگر ترکم کند تنهای تنها می شوم .
----------------------------------------
همه چي از يادم آدم ميره
مگه يادش كه هميشه يادشه
++++++++++++++++++++

دوستت مي دارم
در زماني كه صداقت گل نايابي است
من به تكرار غريبانه ترين جمله ي قرن
« دوستت مي دارم »،
سخت محتاجم .
.......................................

مردن هرگز به تلخي فراموش كردن يك بودن نيست !

.......................................

آن شب بعد از رفتن تو ،
ادامه ي شب را به خاطر تو گريستم .
.......................................
غم تو مانده و شب هاي بي كران با من !
.......................................

من تکه تکه از دست رفتم ، در روز روز زندگانيم !

.......................................
یه جوری یه چیزی یه جایی یه کسی یه وقتی

صبر داشته باش صبر داشته باش .
.......................................
سلاخی زار می گریست

به قناری کوچک دل بسته بود .
.......................................
چه تنهايي هايي را بي تو در سکوت شب گذراندم بي انکه حتي ستاره اي را بدون تو نگاه
کنم....!
.......................................
شايد آن روز که سهراب نوشت تا شقايق هست زندگي بايد کرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت. بايد اين جور نوشت،هرگلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبار است.

نوشته های پیشین
هفته دوم فروردین 1388
هفته چهارم شهریور 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته چهارم بهمن 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته اوّل مهر 1384
پیوندها
XXX باهالطرین وبلاگ یه لوتیXXX
۩۞۩ لینکهای خوشمزه ۩۞۩
***** مخمل مهتاب *****
عشق آتیشی × مهیار جون ×
باران عشق × وبلاگی سراسر شور وعشق ×
×××من بی تو×××
بوسه باد
باران عشق
او بود و او نبود
دوست دارم تا آخرین نفس
عشق و مبارزه
××سکوت عشق××
سکوت
آنتی فیلتر و هک **proxymaster
مثل ماه
رهگذر تنهای دهکده
آدم های مثلثی
صدای سفید
خدایا عاشقان را غم نده شکرانه اش با من
یادی از آفتاب
I love you
اسفند ماه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

او بود و او نبود
 

Free JavaScripts provided
by The Salar Weblog