![]() |
![]() |
|
| ..::..مسافری آمد و رفت و سایه اش نه بر جاده که بر دل ماند!..::.. |
|
از من نپرس چقدر دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 22:4 توسط مسافر کوچولو |
|
|
چه فرقي مي كند پاييز يا بهار وقتي همه باشند و تو نباشي؟ چه فرقي مي كند پنجشنبه يا جمعه وقتي هفت روز هفته جاي تو در خانه خاليست.... ميدانم كه لحظه ها ميگذرند و تو ديگر نمي آيي....
*******************************************
نباش منتظرش! رهگذر، نميآيد نميشود به خدا باورم، كه ميگويند: مسافر تو دگر از سفر نميآيد... مگو ترانه بخوان و مگو غزل بـِسُراي چرا كه با غزل من پدر نميآيد بنال اي دل عاشق، كه خوب ميدانم تو را نموده فراموش اگر نميآيد در انتظار، دل من، نباش، بيهوده! چرا كه هست يقينم، دگر نميآيد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 2:7 توسط مسافر کوچولو |
|
|
ميخواهم از تو بنويسم براي تو که در تمام لحظاتم وجود داري |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 6:8 توسط مسافر کوچولو |
|
|
تو آنجايي و من اينجا در اين فكر كه تا چه حد دوستت دارم در اين فكركه تا چه حد برايم باارزشي در اين فكر كه تا چه حد دلتنگ توام تو آنجايي و من اينجا در اين فكر كه تا چه حد در اشتياق بار ديگر در كنار تو بودنم در اين فكر كه چگونه بيش از هميشه قدر آن زمان كه در كنار هم خواهيم بود را خواهم دانست دوستت دارم....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 23:39 توسط مسافر کوچولو |
|
|
لحظه ي سخت رفتنت هيچي تو قلب من نبود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 22:30 توسط مسافر کوچولو |
|
|
وقتي كه ديگر نبود ، وقتي كه ديگر رفت ، وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد . وقتي كه او تمام كرد و چه سخت است تنها متولد شدن ، |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 22:11 توسط مسافر کوچولو |
|
|
بازم شب شد و اين دل بيقراره
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 21:46 توسط مسافر کوچولو |
|
|
قطره دلش دریا می خواست . خیلی وقت بود که به خدا گقته بود .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 2:55 توسط مسافر کوچولو |
|
|
یه وقت فراموش نکني يکي نشسته چشم به رات اونکه قسم خورده يه عمر ميمونه منتظر برات با دسته دسته هاي گل هنوز نشسته سر رات در انتظار ديدنــــــــت.... شنيدن صداي پات اشکاي من يادت مياد وقت خداحافظيمون حرف خودت يادت باشه تو لحظه ي جداييمون وقتي که از رو گونه هام گرفتي اشکاي منو گفتي که حتي لحظه اي از ياد نميبري منو طاقت ندارم بيش از اين فقط تو خواب ببينمت وقتش رسيده که بياي روي چشام بشونمت مي خوام واسه اومدنت دوباره مهموني بدم فقط براي موندنت دلمو قربوني بدم اشکاي من يادت مياد وقت خداحافظيمون حرف خودت يادت باشه تو لحظه ي جداييمون
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 22:6 توسط مسافر کوچولو |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 21:51 توسط مسافر کوچولو |
|
|
نگفته اي که مي روم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:55 توسط مسافر کوچولو |
|
|
خسته
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:42 توسط مسافر کوچولو |
|
|
دوست داشتم تو را به اندازه دوست داشتنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:26 توسط مسافر کوچولو |
|
|
دوستم داشته باش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 1:39 توسط مسافر کوچولو |
|
|
اومدی مثل یه رویا، توی شبای بی ستاره م نرو دیگه ماه روشن ، تا ابد بمون کنارم تو شدی دار و ندارم ، شدی مرهم واسه دردام به تماشات که نشستم ، شده بودی همه دنیام مثل دریا با صراحت ، منو از غصه بریدی عمر غم رسید به آخر، تا که بی پروا رسیدی تو یه ناجی عزیزی، که خدا اونو به من داد اینو یه حس حقیقی ، تو دلم میکنه فریاد اومدی مثل یه رویا ، تو شبای بی ستاره م نرو دیگه ماه روشن ، تا ابد بمون کنارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 20:12 توسط مسافر کوچولو |
|
|
نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال پرسه اي آغاز كرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال از جدايي يك دوسالي مي گذشت يك دو سال از عمر رفت و برنگشت دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را آن نظر بازي آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازي مبهم و سربسته بود چون من از تكرار او هم خسته بود آمد و هم آشيان شد با من او همنشين و همزبان شد با من او خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي واي از آن شب زنده داري تا سحر واي از آن عمري كه با او شد بسر مست او بودم ز دنيا بيخبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگو ها بين ما آغاز شد گفتمش، گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشايي چشم دل بيناست دل گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست دل دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سرگردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان با تو شادي مي شود غمهاي من با تو زيبا مي شود فرداي من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوي رخت افسون شده جز تو هر يادي به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود خوبي او شهره ي آفاق بود در نجابت در نكويي طاق بود روزگار... روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس يار مارا از جدايي غم نبود در غمش مجنون و عاشق كم نبود بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شكست بيخبر پيمان ياري را گسست اين خبر ناگاه پشتم را شكست آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار ديگر عهد بست با كه گويم او كه همخون من است خصم جان و تشنه ي خون من است بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به اين قيمت نشد عاشقان را خوشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ي او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم كم شدم آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را عشق من .... عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بيرون كن زسر ديشب از كف رفت فردا را نگر آخر اين يكباراز من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود بعد از اين هم آشيانت هر كس است باش با او ياد تو مارا بس است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 18:15 توسط مسافر کوچولو |
|
|
روزي قلب شيرين خواهد گرفت با تو هستم فرهاد تيشه ي بيهوده براين کوه مزن که دگرشيريني ديده اش گرم تمناي تو نيست و صداي زدن تيشه ي تو قلب بي ارزش من رابه تپش باز نخواهد اورد درزمستان بلندي که گذشت قلب من درقفس جسم قدمي مانده به ديوار عدالت پژمردو به قانون طبيعت خنديد قلب من طوري مرد که دگر ان نفس گرم تو هرگز نتوانست مرا زنده کند شايد از روز ازل از همان روز که خداوند بزرگ از دم خود به بشر عشق دميد من به بازي پي ديدارشياطين بودم ويقين دران روز اولين کسي که خداوند به او عشق دميد تو ي مجنون صفت و عاشق شيدا بودي که چنين سخت وسمج به درخانه ي دل مي کوبي با تو هستم فرهاد مشت بيهوده براين خانه مزن که فرو ريخته اين ميکده از باد خزان برو انجا که به تو باد ه ي عشق بشارت بدهند و تو سيراب زجام مي رنگين گردي و دران جم بگرد قلب مرا درياب که به دوراز قفس جسم چه خوش ميل تپيدن دارد و به من باز رسانش تا توانم به تو گويم که دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 22:50 توسط مسافر کوچولو |
|
|
پس از آن غروب رفتن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم دی 1385ساعت 22:57 توسط مسافر کوچولو |
|
|
با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 18:29 توسط مسافر کوچولو |
|
|
خدایا بشکنن این آیینه ها رو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 9:42 توسط مسافر کوچولو |
|
|
نميدونم هم زبونم که کدوم حرف تو رو آزرد يا کدوم ترانه من تو رو مثله گلي پژمرد نميدونم نميدونم که چي گفتم تو شنيدي چه خطايي سر زد از من که تو از من دل بريدي اگه روزي تو نباشي بين ما راهي نباشه نميدونم کي ميتونه که برام مثله تو باشه اگه روزي تو نباشي يا بري از من جدا شي نميدونم تو ميتوني عاشقي دوباره باشي اين پرنده دل من نميتونه پر بگيره تو رو ميخواد در کنارش بال پر از سر بگيره آخه حيفه پر نگيره پشته ابرارو نبينه حيف اينجا تک و تنها تو قفس بي کس بشينه |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 10:0 توسط مسافر کوچولو |
|
|
از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 16:54 توسط مسافر کوچولو |
|
|
غربت من هر چي که هست از با تو بودن بهتره |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم مهر 1385ساعت 10:50 توسط مسافر کوچولو |
|
|
برای من نوشته ، گذشته ها گذشته تمام قصه ها هوس بود برای او نوشتم برای تو هوس بود ولی برای من نفس بود کاشکی خبر نداشتی دیوونه ی نگاتم یه مشت خاک ناچیز، افتاده ای به زیر پاتم کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم کاشکی نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم نوشته هرچی بود تموم شد نوشتم عمر من حروم شد نوشته رفته ای زیادم نوشتم شمع رو به بادم نوشته در دلم هوس مرد نوشتم دل توی قفس مرد کاشکی نبسته بودم ، زندگیمو به چشمات کاشکی نخورده بودم، به سادگی فریب حرفات لعنت به من که آسون به یک نگات شکستم به این دل دیوونه راه گریزو ساده بستم |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 23:43 توسط مسافر کوچولو |
|
|
خنجر برام بیارین من از تبار دردم عمریه بی طلوعم مثل غروبی سردم آیینه دار غربت با آدما غریبه هوای چشمای من در حسرت یه سیبه تاریکه سرنوشتم فانوس من شکسته عمریه بغضی سنگین راه گلومو بسته از شب به شب رسیدم از کوچه ها به بن بست آی آدمای سرخوش جایی برای من هست؟ شبگرد قصه ی عشق تنها و بی پناهم اشکم رو گونه هاتون من سردی یه آهم از شب به شب رسیدم از کوچه ها به بن بست آی آدمای سرخوش جایی برای من هست؟ آی آدمای سرخوش جایی برای من هست؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم شهریور 1385ساعت 17:38 توسط مسافر کوچولو |
|
|
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گل وار به پایم شکستی قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورتگری را نبود این چنینی پریزاد عشقو مه آسا کشیدی خدا را به شور تماشا کشیدی تودونسته بودی چه خوش باورم من شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب قسم خوردی بر ماه که عاشقترینی تو یک جمع عاشق تو صادقترینی همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت گذشت روزگاری از اون لحظه ی ناب که معراج دل بود به درگاه مهتاب در اون درگه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به یادت شکستم تو از این شکستن خبر داری یا نه؟ هنوز عشقو به سر داری یا نه؟ تودونسته بودی چه خوش باورم من شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب قسم خوردی بر ماه که عاشقترینی تو یک جمع عاشق تو صادقترینی همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری من اون ماهو دادم به تو یادگاری
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 20:23 توسط مسافر کوچولو |
|
|
در آسمان تو پرواز ميکنم در اوج نيزارهاي پشيماني |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:56 توسط مسافر کوچولو |
|
|
ميون يه دشت لخت ،زير خورشيد کوير |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:49 توسط مسافر کوچولو |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:1 توسط مسافر کوچولو |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:2 توسط مسافر کوچولو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بهترین ها و زیباترین ها را با چشم نمی توان دید
آنها را باید با دل احساس کرد . ..::..::..::..::..::..::..::. عشق مانند هوا همه جا جاریست تو نفس هایت را قدری جانانه بکش ! ×××××××××××××××××× به یاد آرزوهایی که می میرند سکوتی می کنم سنگین تر از فرياد ........................................ غم اگر ترکم کند تنهای تنها می شوم . ---------------------------------------- همه چي از يادم آدم ميره مگه يادش كه هميشه يادشه ++++++++++++++++++++ دوستت مي دارم در زماني كه صداقت گل نايابي است من به تكرار غريبانه ترين جمله ي قرن « دوستت مي دارم »، سخت محتاجم . ....................................... مردن هرگز به تلخي فراموش كردن يك بودن نيست ! ....................................... آن شب بعد از رفتن تو ، ادامه ي شب را به خاطر تو گريستم . ....................................... غم تو مانده و شب هاي بي كران با من ! ....................................... من تکه تکه از دست رفتم ، در روز روز زندگانيم ! ....................................... یه جوری یه چیزی یه جایی یه کسی یه وقتی صبر داشته باش صبر داشته باش . ....................................... سلاخی زار می گریست به قناری کوچک دل بسته بود . ....................................... چه تنهايي هايي را بي تو در سکوت شب گذراندم بي انکه حتي ستاره اي را بدون تو نگاه کنم....! ....................................... شايد آن روز که سهراب نوشت تا شقايق هست زندگي بايد کرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت. بايد اين جور نوشت،هرگلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبار است. |
|
RSS
|